تبليغاتX
وبلاگ

وبلاگ

از ترس گریزی نیست.

از مرگ نیز.

در عین ترس،از پیمودن طول شب باز نماندیم.

و در قلب مرگ،از خندیدن با صدای بلند.

و چنین شد که خندان خندان به صبح رسیدیم...

                   بر گرفته از کتاب اتش،بدون دود/نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:43  توسط شاهرگ  | 

شهر من

دستهای سرد ، گونه های یخ زده ، سرما زده ... دلهای دائم به آشوب و اضطراب ...

چهره­های غمبار ، ارواح خاموش ، امیدهای آهسته ... رویاهای مرطوب و نم کشیده ...

اشکی که مدام می­پرد ... و غصه­هایی که هنوز ، نیمه فرو خورده نشده ، با آه دوباره­ای سر باز می­کنند !

اینجا کودکی کردن با بزرگی مرز چندانی ندارد ! اینجا هیچ کودکی نمی فهمد کی بزرگ می شود!

اینجا دست هیچ کودکی لطیف و سفید نیست !

اینجا سالی و ماهی اگر صدای خنده ای از ته دل بشنوی؛ شاید هم نه !

اینجا نگاهها ، همه ، تو را تهی می­کند ... اینجا ، سکوت اینجا ، فریاد برهوت اینجا ، تمام تو را می­بلعد!

اینجا تو ناگهان هیچ می­شوی : دست­های خالی تو در مقابل بی­چیزی دنیای کودکان اینجا ، مادران رنج کشیده­ی اینجا ...

اینجا اگر کودکی پدر دارد و مادر دارد ، پدرش همیشه مغموم است و چشم­های مادرش همیشه اشکبار است ...

اینجا گردن­ها همه کج است ؛ اینجا فلاکت تزریق می­کنند ؛ اینجا فلاکت کرم می­کنند و غلامی از کودکانت می­طبند !

اینجا سرها پایین است و نگاه­های زیر چشمی به لقمه نانی ست که اگر گوشه­ای از دلت را بگیرد ، نمی­گویند که : نوش جان! حق خودتان بود ؛ می­گویند : کودکانتان به بردگی اعتقاد و نام (منحوس) ما !  نمی­گویند سهم شما از حق­تان ، از هویت­تان، از محرومیت­زدگی آشکارتان در قبال آسایش و فراخی ما؛ می گویند سهام دادگستری­های حقیر و شوم حسابگرانه­ی ما !

اینجا شأن و منزلت انسانی ، زیر خروارها نکبت و بدبختی و نداری پوسیده است ؛ اینجا گرسنگی تا نوک پا زق­زق می­کند !

اینجا هیچ نگاه پدرانه­ای بر سر یتیمی ، بی­توقع و بی­منت نیست ؛ اینجا ، مادران ، از فرط گرسنگی­های کودکانشان ، به اجبار پرستیدن هزارهزار خدای متکبر مجسم می­افتند !

اینجا حقوق کودک ، خوراک بع­بعی­های کاغذ خور است و مایه­ی طعن­خند کلاغ­های بی­کاری که روی دیوارهای نیمه خرابه­ها چرت می­زنند . اینجا هیچ­کس به کودک یک ساله­ی خمار از اعتیاد پدر و مادر فکر نمی­کند ؛ نوزادی که دهانش را با تریاک گِل می­گیرند تا مبادا نعشگی پدر و مادر را ضایع کند .هیچ­کس به او فکر نمی­کند و اگر هم گوشه­ی چشمی افاضه شود(!!) اذن پدر نیاز است برای نجات کودک یک ساله­ی معتاد به تریاک !!!؟؟

کودکان اینجا ، آرزو کردن نمی­دانند ... اینجا سادگی دست و دل آدم­ها ، تا حدّ کف قناعت و بی­چیزی می­رسد ...

اما من اینجا رویای کودکی و خنده­های به قهقهه دیده ام ؛

اینجا آرزوهای من خوابیده است ؛ من اینجا خواب سپیده­دم بعد از هزاره­های نا امیدی دیده­ام ؛

من دیدم که کودکان بی­پناه و یتیم  آن زن غریب کپرنشین ، بالیده­اند و مغرورند به هویت­شان ؛ من جوانی پرافتخارشان را دیده­ام . من دیدم که دخترک مغموم پیشین ، می­رود به راه آینده ، مصمم و امیدوار و دیدم که کفش به پا داشت و سرش را بالا گرفته بود وقتی وارد مدرسه می­شد. من دیدم که پسرک از درد کلیه ، دیگر تریاک را التیام نمی­کند و دیدم که خواهرش از طعم تلخ عطر مشمئزکننده­ی آن التیام­بخش ویرانگر ، دیگر پژمرده و بیمار نیست و دیدم که دیگر سردرد را بهانه­ی درس نخواندن نمی­کند . من دیدم که امیدِ خانه­ای ، سر از بالین نا امیدی­اش برآورده است و چشم براه آینده درخشانی دارد که پایان بی­پناهی و نداری و سرافکندگی است .

بعد از قرن­های راکد دلمردگی ، بعد از هزاره­های غربت ، روزگاران هراس و تنگی ... بعد از همیشه­های آه ... روزی می­رسد که از درون دل­های پژمرده این مردم ، هزاران جوانه رو به خورشید قد می­کشند ...

خنده ای از تمام وجود ، قلب همه ی کودکان اینجا را فرامی­گیرد  و نگاهشان از تلالو امید می­درخشد و صورت­هایشان گل­انداخته از تب حرارت عشقی که نصیب مدامشان است ...

دیگر هیچ گوشه­ای ، هیچ کودکی ، هیچ زنی ، هیچ مادری ، هیچ پدری کز نکرده است ...

دیگر هیچ نگاهی به دوردست­های مبهم هراس­انگیز ، خیره نشده است ...

دیگر هیچ مادری فریاد جگرخراشی از ته دل برنمی­آورد ؛ هیچ مادری خواب­های پریشان نمی­بیند ؛ هیچ مادری و هیچ پدری شرمنده­ی آرزوهای کودکش نیست ؛ دیگر هیچ دلی نیست که از غصه­ی تنهایی و بی­پناهی در سکوت و انزوا بترکد...

هیچ کودکی نگاهش به دست­های رهگذران نیست ...

همه جا عطر یاس پراکنده است ...

و همه مست ، نَه خمار ، از عطر ریحان و نان داغ اند .

اینجا دیگر همه­ی کودکان کودکی می کنند :

اینجا ورامین است ...    

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:6  توسط شاهرگ  | 

آلنی آق اویلر

اي قلب آشفته ! آرام ! آرام !

اين تنها قفسه سينه نيست كه براي تو تنگ است

تو در سراسر جهان احساس فشردگي ، كوبندگي

 ، دردمندي ، نفس تنگي و خفگي خواهي كرد .

 اما اين قفس اگر تنگ است و تاريك درد آفرين

و دردبخش ...

 لااقل ملك توست

لااقل خانه ي توست

لااقل آشناي تو ، رفيق تو ، هم سايه ي تو، هم صدا ،

هم سفر ، هم پياله ،هم درد و هم آرزوي توست .

اينجا بمان ، بنال ، بسوز ،بمير ...

اما هرگز نگو شايد آنجا آسوده تر باشم ، آرام تر باشم ،

 آزادتر ،بي دغدغه تر ، خوشبخت تر ،راضي تر . 

 تو اينجا در نزديكترين فاصله با آسودگي ، آرامي  

،آزادي ،خوشبختي ، شادماني جا داري ... 

 در نزديكترين فاصله...

 اي قلب آنچه را ديگران تجربه كرده اند

تجربه مكن مگر آنكه 

 خالي خالي خالي باشي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:27  توسط شاهرگ  |