از ترس گریزی نیست.
از مرگ نیز.
در عین ترس،از پیمودن طول شب باز نماندیم.
و در قلب مرگ،از خندیدن با صدای بلند.
و چنین شد که خندان خندان به صبح رسیدیم...
بر گرفته از کتاب اتش،بدون دود/نادر ابراهیمی
از ترس گریزی نیست.
از مرگ نیز.
در عین ترس،از پیمودن طول شب باز نماندیم.
و در قلب مرگ،از خندیدن با صدای بلند.
و چنین شد که خندان خندان به صبح رسیدیم...
بر گرفته از کتاب اتش،بدون دود/نادر ابراهیمی
دستهای سرد ، گونه های یخ زده ، سرما زده ... دلهای دائم به آشوب و اضطراب ...
چهرههای غمبار ، ارواح خاموش ، امیدهای آهسته ... رویاهای مرطوب و نم کشیده ...
اشکی که مدام میپرد ... و غصههایی که هنوز ، نیمه فرو خورده نشده ، با آه دوبارهای سر باز میکنند !
اینجا کودکی کردن با بزرگی مرز چندانی ندارد ! اینجا هیچ کودکی نمی فهمد کی بزرگ می شود!
اینجا دست هیچ کودکی لطیف و سفید نیست !
اینجا سالی و ماهی اگر صدای خنده ای از ته دل بشنوی؛ شاید هم نه !
اینجا نگاهها ، همه ، تو را تهی میکند ... اینجا ، سکوت اینجا ، فریاد برهوت اینجا ، تمام تو را میبلعد!
اینجا تو ناگهان هیچ میشوی : دستهای خالی تو در مقابل بیچیزی دنیای کودکان اینجا ، مادران رنج کشیدهی اینجا ...
اینجا اگر کودکی پدر دارد و مادر دارد ، پدرش همیشه مغموم است و چشمهای مادرش همیشه اشکبار است ...
اینجا گردنها همه کج است ؛ اینجا فلاکت تزریق میکنند ؛ اینجا فلاکت کرم میکنند و غلامی از کودکانت میطبند !
اینجا سرها پایین است و نگاههای زیر چشمی به لقمه نانی ست که اگر گوشهای از دلت را بگیرد ، نمیگویند که : نوش جان! حق خودتان بود ؛ میگویند : کودکانتان به بردگی اعتقاد و نام (منحوس) ما ! نمیگویند سهم شما از حقتان ، از هویتتان، از محرومیتزدگی آشکارتان در قبال آسایش و فراخی ما؛ می گویند سهام دادگستریهای حقیر و شوم حسابگرانهی ما !
اینجا شأن و منزلت انسانی ، زیر خروارها نکبت و بدبختی و نداری پوسیده است ؛ اینجا گرسنگی تا نوک پا زقزق میکند !
اینجا هیچ نگاه پدرانهای بر سر یتیمی ، بیتوقع و بیمنت نیست ؛ اینجا ، مادران ، از فرط گرسنگیهای کودکانشان ، به اجبار پرستیدن هزارهزار خدای متکبر مجسم میافتند !
اینجا حقوق کودک ، خوراک بعبعیهای کاغذ خور است و مایهی طعنخند کلاغهای بیکاری که روی دیوارهای نیمه خرابهها چرت میزنند . اینجا هیچکس به کودک یک سالهی خمار از اعتیاد پدر و مادر فکر نمیکند ؛ نوزادی که دهانش را با تریاک گِل میگیرند تا مبادا نعشگی پدر و مادر را ضایع کند .هیچکس به او فکر نمیکند و اگر هم گوشهی چشمی افاضه شود(!!) اذن پدر نیاز است برای نجات کودک یک سالهی معتاد به تریاک !!!؟؟
کودکان اینجا ، آرزو کردن نمیدانند ... اینجا سادگی دست و دل آدمها ، تا حدّ کف قناعت و بیچیزی میرسد ...
اما من اینجا رویای کودکی و خندههای به قهقهه دیده ام ؛
اینجا آرزوهای من خوابیده است ؛ من اینجا خواب سپیدهدم بعد از هزارههای نا امیدی دیدهام ؛
من دیدم که کودکان بیپناه و یتیم آن زن غریب کپرنشین ، بالیدهاند و مغرورند به هویتشان ؛ من جوانی پرافتخارشان را دیدهام . من دیدم که دخترک مغموم پیشین ، میرود به راه آینده ، مصمم و امیدوار و دیدم که کفش به پا داشت و سرش را بالا گرفته بود وقتی وارد مدرسه میشد. من دیدم که پسرک از درد کلیه ، دیگر تریاک را التیام نمیکند و دیدم که خواهرش از طعم تلخ عطر مشمئزکنندهی آن التیامبخش ویرانگر ، دیگر پژمرده و بیمار نیست و دیدم که دیگر سردرد را بهانهی درس نخواندن نمیکند . من دیدم که امیدِ خانهای ، سر از بالین نا امیدیاش برآورده است و چشم براه آینده درخشانی دارد که پایان بیپناهی و نداری و سرافکندگی است .
بعد از قرنهای راکد دلمردگی ، بعد از هزارههای غربت ، روزگاران هراس و تنگی ... بعد از همیشههای آه ... روزی میرسد که از درون دلهای پژمرده این مردم ، هزاران جوانه رو به خورشید قد میکشند ...
خنده ای از تمام وجود ، قلب همه ی کودکان اینجا را فرامیگیرد و نگاهشان از تلالو امید میدرخشد و صورتهایشان گلانداخته از تب حرارت عشقی که نصیب مدامشان است ...
دیگر هیچ گوشهای ، هیچ کودکی ، هیچ زنی ، هیچ مادری ، هیچ پدری کز نکرده است ...
دیگر هیچ نگاهی به دوردستهای مبهم هراسانگیز ، خیره نشده است ...
دیگر هیچ مادری فریاد جگرخراشی از ته دل برنمیآورد ؛ هیچ مادری خوابهای پریشان نمیبیند ؛ هیچ مادری و هیچ پدری شرمندهی آرزوهای کودکش نیست ؛ دیگر هیچ دلی نیست که از غصهی تنهایی و بیپناهی در سکوت و انزوا بترکد...
هیچ کودکی نگاهش به دستهای رهگذران نیست ...
همه جا عطر یاس پراکنده است ...
و همه مست ، نَه خمار ، از عطر ریحان و نان داغ اند .
اینجا دیگر همهی کودکان کودکی می کنند :
اینجا ورامین است ...
اي قلب آشفته ! آرام ! آرام !
اين تنها قفسه سينه نيست كه براي تو تنگ است
تو در سراسر جهان احساس فشردگي ، كوبندگي
، دردمندي ، نفس تنگي و خفگي خواهي كرد .
اما اين قفس اگر تنگ است و تاريك درد آفرين
و دردبخش ...
لااقل ملك توست
لااقل خانه ي توست
لااقل آشناي تو ، رفيق تو ، هم سايه ي تو، هم صدا ،
هم سفر ، هم پياله ،هم درد و هم آرزوي توست .
اينجا بمان ، بنال ، بسوز ،بمير ...
اما هرگز نگو شايد آنجا آسوده تر باشم ، آرام تر باشم ،
آزادتر ،بي دغدغه تر ، خوشبخت تر ،راضي تر .
تو اينجا در نزديكترين فاصله با آسودگي ، آرامي
،آزادي ،خوشبختي ، شادماني جا داري ...
در نزديكترين فاصله...
اي قلب آنچه را ديگران تجربه كرده اند
تجربه مكن مگر آنكه
خالي خالي خالي باشي...